۱۳۸۸ مرداد ۱۶, جمعه

کو کو

یه شب قرار بود با دوستام بریم بیرون، به شوهرم گفتم من ساعت ۱۲ خونه هستم. قول میدم.
اون شب نفهمیدم چجوری وقت گذشت مشروب هم خورده بودم ساعت ۳ بود که رسیدم خونه.
همچین که درو باز کردم ساعت دیواری شروع کرد : کوکو...کوکو....کوکو !
یهو یادم افتاد شوهرم ممکنه بیدار شده باشه واسه همین منم ۹ دفعه دیگه گفتم : کوکو، کوکو...!
خیلی هم به خودم افتخار کردم که در این حالت مستی این راه حل رو پیدا کرده بودم...
۳ تاساعت، ۹ تاهم من میشه ساعت ۱۲ !!!
صبح روز بعد شوهرم پرسید : دیشب چه ساعتی اومدی ؟
گفتم ۱۲ اومدم و اونم اصلا به نظر عصبانی نیومد...
بعدش گفت : فکر میکنم ما یک ساعت نو لازم داریم !
پرسیدم : چرا؟
گفت: آخه دیشب ساعت ۳ دفعه گفت کوکو..کوکو..کوکو... بعد گفت: آه !!! ۴ تا کوکوی دیگه
کرد و بعدش گلوشو صاف کرد ۳ تا کوکوی دیگه و بعد خندید ۲ تا کوکوی دیگه !!!
آخرشم پاش گرفت به میز خورد زمین و گوزید ...

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

ممنون از نظر شما